روشنفکران و مبارزه طبقاتی
علیرضا ثقفی
در شماره 8 راهآینده مقاله از ادوارد سعید در باره روشنفکران چاپ شد. تعریف ادوارد سعید از روشنفکران که با تعریف آنتونیو گرامشی منطبق است، بیش از هر تعریف دیگری از این بخش جامعه واقعیتر به نظر میرسد، اگر روشنفکران را در جامعه امروزی قشر وسیعی بدانیم که اساساً با فرهنگ و آموزش سروکار دارند، موضعگیری این روشنفکران در چالشهای اجتماعی چگونه باید باشد؟ یعنی روشنفکر در تضاد میان بخشهای مختلف جامعه و طبقات اجتماعی، چه موضعی باید اتخاذ کند و یا میتواند اتخاذ کند؟ آیا مناسبات اجتماعی برای روشنفکران از اهمیت برخوردار است یا روشنفکر باید به همان حرفهی تخصصی خود در همان رشتهای بپردازد که برایش آموزش دیده است؟ آیا او باید در چارچوبهایی تعیین شده حرکت کند یا میتواند حوزهی جدیدی از فعالیت را برای خود تعریف کند؟
هر روشنفکری در جامعهای زندگی میکند که در آن با انواع روابط اجتماعی پیچیده محدود میشود. روشنفکر با زبانی مینویسد، سخن میگوید، نظریه میدهد و به تحلیل میپردازد که زبان مادری اوست یا زبان جامعهای خاص است. هر چند روشنفکران بینالمللی میتوانند به یک یا چند زبان بنویسند، صحبت کنند، اما این مساله نیز آنان را از محدودهی روابط اجتماعی موجود درآن جوامع فراتر نمیبرد. روشنفکرانی مانند راسل، سارتر، چامسکی و ... مسایل بینالمللی را بررسی میکنند، در مورد مسایل جهانی صحبت میکنند اما محدودهی آنان فراتر از روابط اجتماعی خاصی که در آن قرار دارند و از آن زاویه به مسایل اجتماعی در جهان مینگرند، نیست. یعنی نمی توانند همان مسایل جهانی را جدا از تضادهای موجود میان قدرتهای بزرگ و بقیه ی جهان بررسی کنند و به مسایلی همانند جنگ و سلطهطلبی بیتوجه باشند.
این محدودهی اجتماعی و این روابط خاصی که روشنفکران در آن قرار دارند چیست؟
و اساسا پرورش روشنفکران در یک جامعه و شرایط کسب علم و دانش و آموزش آنها تا چه میزان در راهکار روشنفکرانه آنان تاثیر دارد وتا چه میزان آنها در بیان مسایل آزادی دارند ومیتوانند از محدودیتهایی که آنان را دریک چارچوب قرار میدهد، فراتر بروند.
آیا روشنفکران مسایلی را که مطرح میکنند، خود انتخاب میکنند یا روابط اجتماعی آنان را وادار به انتخاب فلان موضوع یا بهمان مساله میکند.
آزادی عمل آنان در انتخاب جایگاه و موقعیت خاص روشنگری در جامعه تا چه میزان است؟
آیا آنان بوجود آورندهی یک دستگاه تفکر هستند یا خود محصول دستگاه تفکر حاکم بر جامعهاند تا چه حد آنان توانایی دارند تا در دستگاه تفکر قدیمی تغییر بوجود آورند یا دستگاه تفکر جدیدی را پایهگذاری کنند برای روشنتر شدن این موضوع ابتدا به وضعیت دستگاه ایدئولوژیک حاکم میپردازیم تا ببینیم آن فضایی که روشنفکر در آن آموزش میبیند و محصول آن شرایط است تا چه حد به او آزادی عمل میدهد سپس به توانایی روشنفکر برای انتخاب دستگاه ایدئولوژیک جدید بپردازیم
دستگاه ایدئولوژیک جامعه یا دولت
هر جامعهای چه در یک محدودهی جغرافیایی معین و مشخص یا در محدودهی قوم و ملیتی معین دارای یک مجموعه نهادهایی است که این نهادها برای تداوم وضعیت کلی جامعه طراحی شدهاند.
این نهادها را میتوان به دو دسته تقسیم کرد. بخشی از آن نهادهای نظامی ،امنیتی، قضایی و اجرایی هستند که کارهای روزمره را به سرانجام رسانده و اساس وظیفهی آنان حفظ نظم موجود است و کم وبیش با قهر عریان و پنهان به حفظ نظامهای حاکم میپردازند. آن دسته از این نیروها که همانند نیروهای نظامی و قضایی هستند با قهر آشکار به حفظ نظم موجود مبادرت میکنند ودستههای دیگر همانند ادارات اجرایی، وزارتخانهها و شهرداری و.... با قهر پنهان به حفظ نظم موجود میپردازند و هر جا که لازم باشد به قهر آشکار روی میآورند
بخش دیگر دستگاه ایدئولوژیک دولت است که نمونهی خاصی از فرهنگ را گسترش میدهد که متناسب با خواستههای نظام حاکم است.این دستگاه ایدئولوژیک شامل، مدارس دانشگاهها، رادیو و تلویزیون، فیلم و نمایشنامهها و نهادهای مذهبی و... و کل نظام فرهنگی است که در ابعاد مختلف مشغول به فعالیت هستند.
هر نظام حکومتی دستگاه ایدئولوژیک خاص خود را دارد تا از آن طریق بتواند خواستههای خود را به پیش ببرد. نظام حاکم برای بازتولید خود، یعنی برای آنکه بتواند نیروهای خود را جایگزین کرده و آینده خود را تامین کند باید مطمئن باشد که با جایگزینی نیروهای جدید بتواند تداوم تسلط خود را تضمین کند. و در دستگاههای ایدئولوژیکی و آموزشی خود نیروهای لازم برای دستگاههای امنیتی و قضائی خود را باز تولید کند و از این طریق افراد لازم برای گردش بیوقفه دستگاههای اجرایی فراهم آورد. اگر نظام حاکم به تداوم خود اطمینان نداشته باشد، چگونه میخواهد برای آینده برنامهریزی کند. هر گونه برنامهریزی برای آینده نظام مستلزم آن است که نیروی انسانی کافی برای انجام امور جاری در اختیار داشته باشد. نظام سرمایهداری باید بتواند نیروی کار مصرف شده را دوباره جایگزین کند. این جایگزینی به دو طریق صورت میگیرد. یکی با بازتولید روزانه یعنی تامین نیازهای اولیهی زندگی برای صرف نیروی کار در روز کاری و دیگری جایگزینی نیروی کار در پروسهی تولید وبازتولید، در پروسهی حرکت کل روابط اجتماعی حاکم است. این جایگزینی در ردههای مختلف نیروی کار باید صورت گیرد. این ردههای مختلف نیروی کار از تامین پائینترین ردههای نیروی کار همانند کودکان کار گرفته تا کارگر ساده، مستخدم و دربان وکارگر ماهر، مهندس و مدیران و متخصصان دیگر اجتماعی نظیر روزنامه نگاران، هنرمندان و وکلای دادگستری و قضات و وکلای مجلس و اعضای هیات دولت و همچنین دستفروشان، مغازهداران و اشتغالهای خردهریز دیگر نظیر تعمیرکاران تا بازرگانان، صاحبان صنایع، دلالان سهام و سرمایهگذاران را در برمیگیرد.
هر کدام از این رشتهها ضرورتاً باید بتوانند با جایگزینی نیروی کار جدید به جای نیروی کار قدیمی در تداوم جامعه به شیوهی موجود تلاش کنند و این امر میسر نیست مگر آنکه این باور عمومی در میان همه این نیروی کار جدید و جایگزین بوجود آید که جز به این شیوه موجود زندگی ممکن نیست و هر آینه اگر شیوهی دیگری برای زندگی امکانپذیر بود، باید همه دستگاهها و نهادهای اجتماعی هماهنگ با هم، آن شیوه را میپذیرفتند...
یعنی آنکه بتوان نیروی کار جدید را که توان هماهنگی با سیستم پیچیده اجتماعی را دارد بهکار گرفت مثلا اگر مستخدمی را به کار بگیریم که حرفشنوی ارباب و تکریم مهمانان را نیاموخته باشد، آن مستخدم به درد نمیخورد و نمیتوان او را در سیستم پیچیدهی اجتماعی به کار گرفت و یا اگر مدیری را تربیت کرده باشیم که به فکر بالا بردن سود سهام نباشد، آن مدیر دراین سیستم نمیتواند به کار گرفته شود یا کارمند بانک و یا حسابداری را تربیت کرده باشیم که ربح مرکب و سود سهام و حسابها را نتواند محاسبه کند. به درد سیستم نمیخورد.
اما این آموزش در محل کار صورت نمیگیرد و برعکس شیوهی تولید خٌرد که آموزش در محل کار صورت میگرفت. یعنی حسابدار در همان دکه صرافی آموزش میدید و ریختهگر و نجار درهمان دکان استادکار آموزش میدیدند اما در سیستم سرمایهداری هر بنگاه نمیتواند نیروی کار لازم برای خود را آموزش دهد بلکه یک سیستم آموزشی سراسری لازم دارد تا آنکه نیازهای هر بخش را تامین کند.
بازتولید نیروی کار نه فقط بازتولید تخصصی نیروی کار است که برای تداوم تولید ضروری است، بلکه بازتولید رفتار اطاعتآمیز از کل نظام حاکم در آن نهفته است. یعنی متخصصی باید بازتولید شود که روابط حاکم بر جامعه را به عنوان روابط ازلی و ابدی و لایتغیر قبول داشته باشد و مفهوم سادهی آن بازتولید نیروی کار و سربه راه و مطیع، همراه با اندیشه و تفکری خاص است که تمام توان خود را در جهت افزایش سود در جامعهی سرمایهداری به کار گیرد.
هنگامیکه از اطاعت از نظام حاکم و یا نیروی مطیع صحبت میکنیم شامل همهی موارد و ردههای مختلف سازمان اجتماعی تولید میشود، از نویسنده و روزنامهنگار گرفته که همواره در طول آموزش او خطوط قرمز برای او تشریح شده است و سانسور وخودسانسوری برای او امری عادی و طبیعی گشته است تا اطاعت از پلیس در همه ابعاد از امنیتی گرفته تا پلیس راهنمایی و رانندگی. مجموعهی آموزشهای نیروی کار جدید شامل تمام این مراحل میشود که در ردههای مختلف برای آموزش تدوین شده است. جامعهشناسی که در یک چنین سیستم آموزشی طلب علم میکند، آن مجموعه آموزشهایی را دریافت میکند که در آن مردم تودههای بیشکل هستند و ارتباط آنها به صورت فرد و جامعه است. و البته فردی که بر فردیت او تاکید میشود و جامعهای که بر انسجام سرمایهدارانه و ایدئولوژیک او شکی نیست. مبارزهی طبقاتی را در محدودی کنش و واکنش توضیح میدهد. حقوقدانی که آموزش میبیند تا جایگزین حقوقدان قدیمی گردد، احترام به مالکیت را آموزش ماوراطبیعی میداند که از قوانین خاص و بدون تغییر طبیعت است و تمام آموزشهای او بر احترام به این عصای موسی سرمایهداری است. دستگاه نظامی و انتظامی حافظ نظم سرمایهداری به صورت آشکار و عریان هستند. اما دستگاههای آموزشی حافظ همان نظم به صورتی دیگراند... به صورت تربیت نیروی متخصص برای حفظ همان نظم هستند.
روشنفکران نیز اساسا تربیت شدهی همین بخش از نظام حاکماند که چه به صورت نویسنده، روزنامهنگار، استاد دانشگاهو یا هنرمند انجام وظیفه میکنند. آنان آموزههای خود را از عالمی دیگر دریافت کردهاند، زیرا دستگاه ایدئولوژیکی غیر از دستگاه حاکم وجود نداشته است و در هزارتوی مفاهیم ایجاد شده به وسیلهی همین دستگاه ایدئولوژیک حاکم، پیدا کردن راهی به بیرون، امر سادهای نیست.
آنچه که از بیعدالتی نظام حاکم به صورت عریان در زندگی روزمره قابل مشاهده است و آن عبارت است از پایمالشدن حقوق انسانی، گسترش روزافزون خط فقر، خشونت دولتی و ... است. برای روشنفکران به سادگی قابل مشاهده نیست و به صورت عریان قابل درک نمیباشد. بلکه روشنفکران آن را در تضاد میان آموزشهای رسمی و درک علمی واقعیات میتوانند کشف کنند. روشنفکر تعلیمیافته در سیستم آموزشی حاکم باید این تضاد را میان آموزههای حاکم و جریان عینی وقایع روزمره مکاشفه نماید. این کشف امر سادهای نیست که با یک نگاه سطحی بتوان آن را فرموله کرد. به همین جهت در نگاه اول بسیاری از روشنفکران تضاد اولیه میان آموزهها و واقعیات عینی را مشاهده میکنند، اما از آن به یک درک علمی نمیرسند. هر روشنفکری که در دستگاه ایدئولوژیک حاکم آموزش دیده است، متعلق به یک طبقه اجتماعی خاص است اگر این روشنفکر در این طبقهی اجتماعی خاص تضادهای موجود میان آموزههای رسمی و واقعیات زندگی اجتماعی خود را در نظر بگیرد به زودی متوجه شکاف عمیق میان آنچه آموخته است و آنچه در زندگی دیده است، خواهد شد. این توجه میتواند اولین جرقهها را در ذهن روشنفکر برای مخالفت با دستگاه ایدئولوژیک حاکم روشن کند. وجود تضاد طبقاتی در زندگی واقعی در مقابل تبلیغات برای آشتی طبقات و همکاری طبقاتی میتواند آموختههای روشنفکر را در دستگاه ایدئولوژی رسمی به چالش بکشد از این نظر اولین گام در جهت حل این چالش روی آوردن عدهای از روشنفکران به جذب بنگاههای خیریه نظام حاکم است، بنگاههای خیریهای که تلاش میکنند تضاد اساسی میان سیستم حاکم و واقعیات زندگی را بپوشانند و وجود فقر و گرسنگی را نه محصول نظام حاکم که محصول عوامل فوقطبیعی جلوه دهند. آموزههای حاکم همواره چنین القا میکند که هرکس و هر انسانی که فعالیت اجتماعی میکند و نیروی کار خود را میفروشد، ارزش آن را دریافت میکند. هر کس که کاری را انجام میدهد مزد آن کار را نیز میگیرد یا بالاتر از آن، هرکس که تن به کار میدهد، میتواند سهمی از تولید اجتماعی داشته باشد و در زندگی اجتماعی دارای امتیازات لازم برای زندگی باشد. اما واقعیات موجود خلاف آن را نشان میدهد. واقعیات موجود بیانگر آن است که کودکان بسیاری بهرغم انجام سختترین کارها در زندگی اجتماعی از ابتداییترین امیتازات زندگی محروماند. واقعیات اجتماعی نشان میدهد که شمار زیادی از کارگران و مردم پرکار که تمام نیروی حیاتی خود و خانوادهشان را به فروش گذراندهاند، آنچنان در پیچ وخم روابط سودطلبانه گرفتار آمدهاند که از ابتداییترین امکانات زندگی محروماند. وجود روابط پیچیده و هزارتوی نظام سرمایهداری آنچنان به یک ترفند، فعالیتهای شبانهروزی و نیروی کار گروه عظیمی را میرباید که نیروی فکری کارگر یارای مقابله با آن را ندارد. سرمایهداری و نظام حاکم سودمحور آن چنان با یک طرح سودآور بخشی از نیروی کار را محروم از ذخیره چندین و چندسالهی گرد آمده از طریق فروش نیروی کار میکند که جز با دگرگونی روابط اجتماعی تولید امکان مقابله با آن نیست. برنامهریزان نظام حاکم چه در سطح منطقه و چه در سطح جهانی با برنامهریزیهای خرد و کلان طرحهایی را برنامهریزی میکنند تا به راحتی درآمد و ذخایر گردآمده از طرف بخش وسیعی از نیروی کار اجتماعی در طی سالیان را به طرف سرمایههای کلان سرازیر میکند. این طرحها در همهی زمینهها وجود دارد. طرح یک بزرگراه در یک مسیر خاص عدهی زیادی را بیخانمان میکند که عمدتاً از کسانی هستند که تنها کالای قابل عرضهی آنها نیروی کارشان است و در برابر عدهای را که از آن طرحها مطلعاند و یا در آن طرحریزی دست دارند، به ثروتهای افسانهای میرساند. برنامهریزان نظام حاکم با یک ترفند و وارد کردن کالاهای جدید به بازار و با تبلیغات و به قول خودشان مهندسی افکار، سیستم مصرفی جامعه را تغییر داده و از آن طریق سودهای کلان را به هزینهی نیروی کار کسب میکنند در مقابل فروشندگان نیروی کار هیچگونه مکانیزمی برای حفظ ارزش نیروی کار خود ندارند و در برابر این تهاجم سلاح لازم را در اختیار ندارند. برنامهریزان نظام حاکم با طرح خصوصیسازی ثروت انباشتهی میلیونها انسان را یک شبه چوب حراج میزنند و با ترفندهای مختلف هزاران نیروی کار را به خیابان میریزند و با نیروی نظامی و انتظامی اعتراض آنان را سرکوب میکنند تا به سودهای افسانهای دست پیدا کنند و در این میان نیروی کار به خیابان ریخته شده در میان هزاران آمال و آرزو یا به تفن فروشی و صدقهخوری روی میآورد و یا با ارزانترین قیمت نیروی کار خود را جهت استثمار بیشتر در اختیار جامعهی سرمایهسالار قرار میدهد و یا برای پرداخت آخرین رمق خود به جامعهی سرمایهداری به اعتیاد روی میآورد تا آخرین قطرهی ذخایر زندگی خود را تقدیم سرمایه کند.
فرهنگ حاکم همواره منکر مبارزهی طبقات است و مدعی است که طرح مبارزهی طبقاتی از جانب نیروهای ضد جامعه مطرح میشود.اما آنچه که دستگاه فرهنگی نظام حاکم ادعا میکند بارها با واقعیات موجود در تعارض قرار میگیرد. ایدئولوژی حاکم همواره سعی بر آن دارد تا دولت آشتی ملی، دولت فراطبقاتی، دولت رفاه و... را وعده دهد.
غافل از آنکه ادعای دولت آشتی ملی و فراطبقاتی و دولت رفاه عمومی خود بیانگر آن است که اولاً تضاد و مبارزهی طبقاتی وجود داشته که اکنون از آشتی طبقات و یا فراطبقاتی صحبت میکنیم. این مساله را پذیرفتهایم که دولت قبلی طبقاتی بوده و طبقات در جامعه وجود داشتهاند و میان آنان مبارزه بوده است و عدهای دارای رفاه نبودهاند که اکنون از دولت آشتی طبقاتی، فراطبقاتی، و رفاه عمومی صحبت میکنیم. ثانیا با این شعارها میخواهیم هر چه بیشتر آن را بپوشانیم و برای مدتی دیگر به راحتی به غارت نیروی کار ادامه دهیم. آنچه میماند آن است که چگونه قهر طبقاتی به آشتی طبقاتی و دفاع از یک طبقه به فراطبقاتی و عدم رفاه عدهای به رفاه همگانی تبدیل میشود.
چه چیز مورد ایراد است و اشکال کجاست؟ چرا با همه تولیدات گسترده و عرضهی کالای انبوه، فقر و گرسنگی بیداد میکند... چه مشکلی وجود دارد که علیرغم درآمد فراوان در کشوری مثل ایران هر روز قیمتها افزایش مییابد و خط فقر گستردهتر میشود واقشار بیشتری به زیر خط فقر سقوط میکنند؟ چرا در سطح جهانی بر طبق آمار نهادهای مدافع سرمایهداری بیش از یک میلیارد نفر در زیر خط فقر هستند؟ درک این مساله امروز به مشکل پیچیدهی نهادهای ایدئولوژیک سرمایهداری تبدیل شده است و نهادهای تئوری ساز نظام حاکم سعی بر آن دارند تا از این تضاد آشکار میان اکثریت مزدبگیران و دارندگان نیروی کار و اقلیت حاکم جلوگیری کنند. تئوریسازان دستگاه ایدئولوژیک حاکم تلاش فراوانی را برای ایجاد نظریههای اجتماعی کردهاند تا بتوانند این تضاد موجود میان اکثریت جامعه بشری و اقلیت حاکم را بپوشانند و با ارائه راهکارهای فریبکارانه و ساخت ایدئولوژیها و مکتبهای ریاکارانه آن بخش از روشنفکران را که در دستگاه ایدئولوژیک حاکم تعلیم یافتهاند به راهحلهای سازشکارانه و اصلاحطلبانه قانع کنند. تئوری گسترشNGO ها و راهحلهای اصلاحطلبانه از طرف تئورسینهای نظام حاکم برای پوشاندن این تضاد اساسی است. ارائه تئوریهای جدید و خلق فیلسوفهای دستگاههای ایدئولوژیک حاکم، عمدتاً در جهت تخفیف و کمرنگ کردن این مبارزه طبقات است. تقویت رفرمیسم برای ایزوله کردن رادیکالیسم طرح مسایل فرعی برای جامعه و به حاشیه راندن مبارزهی طبقاتی تلاش دائمی دستگاه ایدئولوژیک حاکم است. تقویت جنبشهای صرفاً قشریگرا نظیر مبارزات جنسیتی، قومی و نوشتن هزاران کتاب و مقاله دربارهی آن برای کمرنگ کردن مبارزات طبقاتی است. رفرمیسم اختراع آموزشیافتگان سیستمی است که آن را باور دارند و مجموعهی آن برایشان مورد قبول است. رفرمیستها میخواهند سیستمی را حفظ کنند که در آن آموزش دیدهاند و مجموعه آن را همانند نظامی لایتغیر پذیرفتهاند.
سرمایهداری درتلاش برای گسترش فرهنگ خود از هیچ چیز فروگذار نمیکند. در سه دههی گذشته آنچه از فرهنگ فلسفی در دانشگاهها تدریس شده است عمدتا مکتب فرانکفورت بوده است. این مکتب در ابتدا با انتقاد از مارکسیسم شروع شد و از آنجا که هیچ ارتباطی با جنبش اجتماعی معین و مشخصی نداشت به تایید سرمایهداری رسید و در انتها حاملان این مکتب به نفی مبارزهی طبقاتی و اصلاح نظام سرمایهداری رسیدند... علت گسترش مکتب فرانکفورت به خصوص از جانب تئوریسینها و مراکز آموزشی وابسته به نظام حاکم را باید درهمین مساله جستجو کرد.
گسترش رفرمیسم در حرکت طبقهی کارگر برای نفی استثمار و ارائه نظریه های میانی حفظ احترام به مالکیت شرکتهای بزرگ و حفظ سازوکارهای نظام حاکم است. رفرمیسم و اصلاحطلبی چه چیز را میخواهد اصلاح کند؟ در کدام یک از جوامع اصلاح نظام حاکم توانسته است، جلوی فقر، بیکاری، بیخانمانی و آسیبهای اجتماعی را بگیرد. نمونهی موفق اصلاحات کجاست؟ آیا در بزرگترین کشورهای سرمایهداری با وجود منابع فراوان و گردش پررونق سرمایه، فقر، گرسنگی و بیکاری از میان رفته است؟ چرا بزرگترین کشورهای سرمایهداری در حل مشکلات اقتصادی خود عاجز ماندهاند؟
واقعیات موجود با صدای بلند شکست برنامههای اصلاحطلبانه را اعلام می کنند و روشنفکران مستقل وظیفه دارند این حقایق را بدون پردهپوشی به مردم بگویند. بیان حقیقت در برابر قدرت وظیفهی اصلی روشنفکرانی است که به درک این مسایل رسیدهاند. لاپوشانی و حفظ موقعیت اجتماعی نباید روشنفکران را از وظیفهی اصلی خود که بیان حقیقت است بازدارد. در بیان حقیقت، حفظ شغل و دریافت امتیاز نباید مانع تحلیل صحیح مسایل باشد.هر چند که بیان صحیح مسایل موجب انزوا یا طرد روشنفکر از مراکز قدرت شود.
این مساله را نباید فراموش کنیم که همواره فضایی برای بیان حقیقت وجود دارد. هر چند این فضا کوچک باشد، روشنفکر را از وظیفهی اصلی باز نمیدارد.
