آسمان اشکهایش را از زمین دریغ کرده بود. تنها غباری آلوده، کهنتر از قرنها، ارمغان گرم بادهای سوزان صحرای عربستان، معلق در هوایی که دیگر با سبزی زندگی در چالش شده، همه جا را فرا گرفته بود. مه گونهای خاکی رنگ که همهی رنگهای گرم و شاد را در زیر ذرات مردهی خود مدفون کرده بود. در این فضای بدون طراوت باران، تنهامیشد در پیلهی خود فرو رفت. در فردیتی، سردرگم و نشئهی توهمات. وحشت زده از درک و شناخت واقیتها.
محدودهی گورستان دلگیر و غمبار بود. حتی فضای سبز هم نمیتوانست سایهی سنگین مرگ را از نظرها دور کند. در مراسمی محقر،انگشت شمار و معدود افرادی، بر گور یک سالهی زینت اشکی ریختند. از همسرش در این آخرین وداع خبری نبود. او ترجیح داده بود برای تفریح به دبی برود. تا چند بطر نوشیدنی بی خطر، بدون سیانور را بدون وحشت از شلاق نوش کند. تنها یکی از سه برادر و هیچ یک از دو خواهر باقی مانده اش، برکنار گور سردش یادی از او کردند. درد و داغی که طی این سالهای پررنج همیشه با خود داشت و عاقبت آن را با خود به گور برد. سالگرد مرگش را به کسی خبر نداده بودند. شاید کسی یا کسانی از مرگ او خرسند هم شدند. آخر در سال آخر زندگی از انجام کارهایش ناتوان شده بود. یک عمر کار، کتک، تحقیر و سرکوب، عمری بردگی از کودکی تا لحظهی پایان، او را درهم کوبیده بود. دیگر هیچ انگیزه و امیدی برای او وجود نداشت تا نیرو به پاها و دستانش برساند. رنجی شده بود برای آنهایی که تمام سالهای زندگیش، آنها را با عشق پرورانده و تر و خشک کرده بود. خاطرهی زندگی سراسر چالش زینت و هوا و فضایی که سنگینی بوی مرگ را، با عطر عود و طعم حلوای خرما میپراکند، جمع کوچک را در غم فرو برده بود.
***
آغاز زندگی زینت با مرگ پدر همراه شد. از این رو هیچ تصوری از او نداشت. پدر همانند همهی زحمتکشان این دیارِ خفقان و خرافات زده، قبل از رسیده به سن کهولت بر اثر عوارض ناشی از اختلافات طبقاتی که همیشه فشارهای بی رحمانهی آن به قاعدهی هرم جامعه منتقل میشود، به زانو در آمد. همسر جوان و دو فرزندش را تنها گذاشت. بدون هیچ ارثیهای مگر فقر و بدهکاری...بدون حداقل درآمدی به ناچار خانواده از هم پاشید. زینت را یکی از عمههایش به فرزندی پذیرفت و برادر را عمهی دیگر. ولی برای مادر جوان تنها راهی که باقی مانده بود، ازدواج مجدد بود.
خردسالی زینت بیگانه با بازی و توام با کار در خانه بود وبدون امکان رفتن به مدرسه. عمه تا 12 سالگی خانهداری رابه کودک آموخت تا در این سن او را عروس خود کند. پاداش و کارمزد این چند سال نگهداری(کارکشیدن از زینت) مطالبه شد. و بدین طریق زنیت در کودکی به همسری پیرپسرعمه در آمد که 30سال با اواختلاف سن داشت.هنگامی که سایهی مادر و پدراز سر کودک محو شود، کودک به خصوص اگردختر باشد، به جای درس و بازی، وظیفهی سنگین یک زن و یک مادر را عهده دارمیشود. در حالی که قلب کودکانه اش آرزوی دیدن روی پدر را داشت با مردی که بزرگتر از پدرش بود، زندگی زناشویی را آغاز کرد. اولین فرزند پسرش را به دنیا آورد و هنگامیکه باردار تنها دخترش بود، همسرش نیز به سرنوشت پدرگرفتار شد. شهلا نیز چون مادرهرگز بوسهی پدر را تجربه نکرد.
"مرده ریگ" این نیروی کار ادارهی پست حداقل بازنشستگی بود که نصیب کودکان او گردید. همان ماجراها، همان درماندگیها که بر سر مادرش رفته بود، بر زندگی او سرریز شد. زینت جوان بود وخوش آب و رنگ. از این روهمسر پاسبان محله به خواستگاری این مادر جوان برای پسرش آمد که معلمی فقیر بود،. زینت با اتکا به همان حداقل مستمری ادارهی پست جواب منفی داد. او که کودکی را بدون مادروپدر تجربه کرده بود، به هیچ قیمتی قصد جدا شدن از کودکانش را نداشت. خواستگار هم فرزندان او را که صاحب مستمری بودند، به فرزندخواندگی پذیرفت. زندگی جدید درخانهی این فرهنگی آغاز شد.
در باورها و اعتقادات مردمی،آموزگار سمبل کسب و گسترش دانش ومبشر روندی پویا ومترقیاست. ولی در مناسبات سرمایه داری دانش کالایی کم ارزش است حتا در زمان شاه نیز ومعلم از آن هم بی ارزشتر. در آن سالهای تیره و تار شاه زده هر دیپلمهای که در هیچ ادارهی دولتی کاری به دست نمیآورد، در دانشگاه قبول نمیشد، یا پول ادامهی تحصیل را نداشت و حتا در بانکهای خصوصی هم پذیرفته نمیشد، راهی استخدام در آموزش وپرورش میشد.آری این شغل آخرین روزن برای بدست آوردن حداقل درآمد بود. این سرنوشت اکثر دیپلمههای بیکار طبقات زحمت کش بود. به استثنای افرادی که با اعتقاد به مبارزه و برای روشنگری، این شغل را به رغم فقرش با عشق و علاقه انتخاب میکردند که تعدادشان زیاد هم نبود.
خواستگار زینت از نوع اول بود. از آن گروه اجتماعی که فقر آنان را به سوی آموزگاری کشانده بود و نه آگاهی. ارزوهای دست نیافتنی که تبلیغات امپریالیستی سیستم حاکم گسترانده بود،ناکامیهای زحمت کشان جامعهی طبقاتی ،معلم فقیر را پرخاشگر ساخته بود. از سوی دیگر تربیت در یک خانوادهی پاسبان شهربانی به او، چیزی فراتر از دود ودم، عرق خواری وعربده کشی نیاموخته بود. آقای معلم که در برابر مناسبات ضدبشری سرمایهداری و خفقان نظامی آن، ناآگاه و مسخ شده بود، خشم کورش را به صوت مشت و لگد بر سر زینت فرومیبارید. کبودی اطراف چشمها وپاره شدن لبها و شکستن دندانها، نتیجهی این زندگی جدید زینت بود. زینت رنج کشیده، کتک خورده، تحقیرشده نمیپذیرفت که تا در بدترین شرایط، در زیر مشت و لگد این مست ناآگاه سکوت کند. او ناهنجاریهای رفتار همسر را با پرخاشگری پاسخ می داد. و این گونه خانه جهنمی دائمی بود برای او فرزندانش.
در خانهی این فرهنگی ِ بی فرهنگ زینت صاحب سه فرزند شد. فرزندان یکی از دیگری تیزهوشتر ودرسخوانتر. تنها دلخوشی او تر و خشک کردن این پارههای وجودش بود و شهلا، تنها دخترعزیزش. او که سختی های زندگی و محنت های مادر را دیده بود دریافته بود که تنها راه نجات مردم از این همه فقر و بدبختی مبارزه است و در سالهای نزدیک به انقلاب با یک هستهی مخفی مبازر ارتباط داشت. اما حادثهای مصیبت بار دامن او را گرفت. فاجعه بار دیگر زینت را در هم پیچید و مادر دردمند را تا مرز نابودی پیش برد. شهلا در یکی از سفرهایش در یک تصادف رانندگی دردم کشته شد. آری روزگارِ تیره و تار قصد لبخند زدن به زینت را نداشت.
مرگ شهلای جوان، انسان دوست ومبارز ،ضربهی سهمگینی بود برتار و پود زینت. ولی او از کودکی استقامت و پایداری را آموخته بود، و این بار هم احساس مسوولیت نسبت به دیگر فرزندانش تنها انگیزهی او شد برای ادامهی زندگی. آری زندگی با همهی زخمهای عمیقش برای یک انسان رنج دیده زیباست. و باید تداوم یابد.
شرایط زندگی هر روز دشوارترمیشد و درآمد خانواده نمیتوانست به حداقل نیازمندیهای فرزندان پاسخی شایسته بدهد. از این رو، مادرنگران آیندهی فرزندانش ،بار دیگرآستینهای همت را بالا زد.علاوه برکارهای بی پایان خانه،به یادگیری آرایش گری پرداخت. استعداد کم نظیراو برای یادگیری شکوفا شد. چندی بعد با کاردرآرایشگاهی که درگوشهی حیاط خانه ساخته بود، صاحب درآمد شد. قدرت اقتصادی زینت باعث شد مرد خانه خشونت کمتری به کار گیرد. درآمد زینت داشت رونقی به وضعیت اقتصادی خانواده میداد، که بلای دیگری آنها را و به خصوص مادررا درهم شکست. فرزند چهارمش که بدون استثنا در همهی مقاطع راهنمایی و دبیرستان شاگرد اول بود، به علت غفلت پدرومادر، تعادل روانی اش را ازدست داد. پی آمد این واقعه بحرانها و چالشهای فیزیکی مداومی بود که مادر را به زانو در آورد.
زندگی در قاعدهی هرم " یک جامعهی عقب رانده شده" و دیکتاتور زده، حتا با تلاشهای پایان ناپذیرهم نمیتواند آسایش و آرامشی را به ارمغان بیاورد. چنین زندگانی همیشه بر لبهی تیغ میگذرد.
آرایشگاه را تعطیل کردند. از اهواز مهاجرت کردند و سالها رنج بردند تا بحرانهای عصبی فرزند رو به بهبودی رود. روند اقتصادی زندگی شان به پس برگشت. دور باطل دوباره آغاز شد. همان فقر، همان درماندگیها، همان خشونتها و پرخاشگریهای ضد بشری "آقا" تداوم یافت. دیگر زینت قدرت مقاومت را از دست داد. به هر حال نقطهی پایان برای رنجهای زینت فرا رسید. اینک زینت در گوری تاریک با تنهایی که همیشه همزاد او بود، با خاکهای اطرافش، درددل میکند. از رنجها و کتکها و مصیبتهایی که از کودکی چون سایه اش او را ترک نکرده بودند. میگوید و خاکها ساکت و صبور بدون رنجش گوش میدهند. و به پرحرفی او اعتراضی نمیکنند. شاید این او را تسکین دهد.
***
او اینک در میان ما نیست همین طور میلیونها زینت دیگر. زینتها در نگرش استثمارگرانه هرگز دیده نمیشوند. در فقر و ناآگاهی، گمنام میآیند. خاموش و پنهان با همهی ناهنجاریهای ساختار مرد سالارانهی سرمایهداری میرزمند و در میان بی تفاوتیها از میان میروند. گویی هرگز نبوده اند. میلیونها زینت، میلیاردها کارگر بدون مزد خانگی، 24 ساعته در خدمت جامعه هستند. از بچه داری (پرورش نیروی کار آیندهی جامعه) نظافت، شست و شو، پخت و پز، تربیت و آموزش کودکان (بازتولید نیروی کار) و اطاعت از خرده فرمایشات دیکتاتور خانه(مرد). در حالی که هر کدام از این کارها برای مردان یک شغل محسوب میشود که بابت آن کارمزد میگیرند. ولی زینتها، تنها کارمزدی که دریافت کرده و میکنند کبودی زیرچشم و دندان شکسته است.
در همه ی کشورهای عقب رانده شده به علت فقر اکثریت مردم مولد و عدم آگاهی علمی – طبقاتی و سلطهی مناسبات اقتصادی وابسته، زن را تنها به چشم یک وسیلهی لذت جویی و یک نیروی کار مجانی میبینند. نه یک انسان با حقوق برابر. در باورهای خرافی – ارتجاعی این ملتها زن زیراندازی است قابل تعویض و دورانداختنی. تنها ارزشی که برای زن قائل میشوند، مقدار همان مبلغی است که در قرارداد بردگیش (عقد و ازدواج) به ثبت میرسانند. حتا فرزندانی را که با خون و شیرهی وجودش پرورانده است به او تعلق ندارند.
ارزش کار زینتها، دارای ارزش مبادلهی بالایی است که سیستم سرمایهداری ریاکارانه و نظامهای ماقبل آن، با زور و قلدری به رایگان صاحب شده اند. در حالی که بازتولید نیروی کار برای جامعه توسط زن صورت میگیرد، سرمایهداری آن نیرو را به رایگان در اختیار میگیرد و هزینهی سنگین بازتولید آن را به گردن خانواده و زن میاندازد. بازتولیدی که نه در یک روز و دو روز، یک سال و دو سال، بلکه هر کودک برای رسیدن به سنی که بتواند حداقل کارهایش را خودش انجام دهد، سالها توسط زن 24 ساعته پرستاری میشود، تربیت و آموزش میبیند، کلیه خدمات پس از خردسالی تا فارغ التحصیلی را زن به انجام میرساند و در نهایت یک نیروی کار، کارشناس، کاردان و یا یک کارگر به نظام اجتماعی تحویل میدهد. ولی ساختارهای انگلی – ارتجاعی، نتیجهی همهی زحمات و سالها رنج و کار زن را با تحقیر و به رایگان از او میقاپد. این شیوهی عملکرد اجتماعی فرایند مناسبات اجتماعی لیبرالیسم و نولیبرالیسم در جهان امروزی است. بازتولید نیروی کار زینت ما، یک مهندس، دو کارشناس و یک مبارز انقلابی کشته شده و یک معلم سرخانه میباشد. ولی پاسخ جامعه به او چه بود؟ ساختار موجود در مقابل این بازتولید ارزشمند چه بهایی پرداخت کرد؟ فقر و رنج و درماندگی!؟
